خرید بک لینک
نوشته های مبهم، زندگی تهسیگاری و روز هایی که شب میمانند. همیشه منتظر این جمعه های نحس هستم. چیزی را به یادم میآورد که هیچجوره نمیخواهم تکرار شود، حتی همان یک بار که به زبانم آمد بدترین حالت ممکن را تجربه کردم. چیزی مانند تلاش روح برای بیرون آمدن از قالب تن! اما یک جور محکومیت قیآلودِ سگیست که باید طی شود. کسی نمیفهمد، کسی نمیداند. پیرمرد توان هضم زمی

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1397 ساعت: 4:14

امشب مجبورش کردم باهام برقصه. اتفاقا داشت بهش خوش میگذشت.

آره من نیاز داشتم شارژ شم.

وقتی لبخندشو میبینم تحمل شرایط برام آسون تر میشه، صبور تر میشم و البته قوی تر.

با اینکه میدونم هر لحظه ممکنه همه چیز متلاشی شه اما به طور وحشتناکی داره بهم خوش میگذره.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1397 ساعت: 4:14

بغضش را فرو خورد. چشم هایش با بیقراری این سو و آن سو را میکاوید گویی به دنبال ذره ای امید و آرامش میگشت.

کسی آن طرف آیینه دهنکجی میکرد. به او خیره شد و با صدای گرفته و دورگه ای که بهنظر میرسید بعد از سال ها سکوت از حنجره اش خارج میشود گفت "تو یه دختربچهی احمق بیشتر نیستی" و بلافاصله زد زیر خنده، خندهی دردناک و هولانگیزی که در فضای اتاق میپیچید.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1397 ساعت: 4:14

صفحه بندی